شاهنامه فردوسی

نشریه ماهنامه ای نهنگ

سیاوش و افراسیاب در شاهنامه فردوسی

۱۵ بازديد
سیاوش شاهزاده ایرانی شاهنامه فردوسی
گذر سیاوش از آتش یکی از نمادین ترین و ماندگارترین بخش های شاهنامه فردوسی است که مفاهیمی چون بیگناهی، پاکدامنی و وفاداری را در پی دارد.
سیاوش با اینکه بی گناهی خود را ثابت میکند، اما در ادامه داستان، برای جلوگیری از جنگی تازه به سرزمین توران میرود و مورد اعتماد پادشاه دشمن، یعنی افراسیاب، قرار میگیرد. اما در نهایت، همین اعتماد، همین پاکی، به قیمت جانش تمام می شود.
سیاوش چهره شریف و آسمانی شاهنامه است که از پدری ایرانی، کاووس شاه کیانی و مادری تورانی، با طالعی نحس و سرنوشتی مقدر به دنیا می آید. در کودکی، کاووس، او را به رستم می سپارد، تا او آیین پهلوانی بیاموزد.
...
همه نامداران آن انجمن / گرفتند نفرین برو تن به تن
که از شاه و دستور وز لشکری / ازین گونه نشیند کس داوری
بیامد پر از خون دو رخ پیلسم / روان پر ز داغ و رخان پر ز نم
به نزدیک لهاک و فرشیدورد / سراسر سخنها همه یاد کرد
که دوزخ به از بوم افراسیاب / نباید بدین کشور آرام و خواب
بتازیم و نزدیک پیران شویم / به تیمار و درد اسیران شویم
سه اسپ گرانمایه کردند زین / همی برنوشتند گفتی زمین
به پیران رسیدند هر سه سوار / رخان پر زخون همچو ابر بهار
برو بر شمردند یکسر سخن / که بخت از بدیها چه افگند بن
یکی زاریی خاست کاندر جهان / نبیند کسی از کهان و مهان
سیاووش را دست بسته چو سنگ / فگندند در گردنش پالهنگ
...
فریبنده دیوی ز دوزخ بجست / بیامد دل شاه ترکان بخست
بران اهرمن نیز نفرین سزد / که پیچد روانت سوی راه بد
پشیمان شوی زین به روز دراز / بپیچی زمانی به گرم و گداز
ندانم که این گفتن بد ز کیست / و زن آفریننده را رای چیست
کنون زو گذشتی به فرزند خویش / رسیدی به پیچاره پیوند خویش
...
در تاریخ بخارا (در ازبکستان امروزی) که همزمان با شاهنامه ابومنصوری تالیف گردیده، آمده است که: «پس سیاوش، این حصار بخارا را بنا کرد و بیشتر آنجای میبود ... و افراسیاب او را بکشت و هم در این حصار، بدان مموضع که از شرقی اندرآیی، اندرن در کاهفروشان و آن را دروازه غوریان خوانند، او را آنجا دفن کردند و مغان بخارا بدین سبب آن جای را عزیز دارند و هر سالی که هر مردی آنجا یکی خروس برد، کشتند، پیش از برآمدن نوروز.»
استمرار حیات و زندگی پس از مرگ سیاوش و رستاخیز طبیعت با آغاز بهار و به خواب رفتن گیاهان در فصل زمستان، نمود این بود که سعدی در شعرش سرود:
«سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز / مرده آنست که نامش به نکویی نبرند»
در زندگی این شاهزاده جوان، با گذر سیاوش از آتش برهمگان در همان دوره ثابت شد که او انسان پاک و شریفی است و صداقت او روشن شد، اما توطئه چینان در دربار حکومت از کار ننشستند و مرگ ناگذیر سیاوش رخ داد.
پس از درگذشت سیاوش، بنا به سنتی محلی، گروهی مرد و زن سیاهپوش شیون کنان و سینه خراشان به مزارع میروند تا استخوان های پراکنده «پسر آسمانی» را که سوگوار اویند، بیابند. برمبنای شواهد، زمان این آیین مقارن با آغاز انقلاب تابستانی (نوروز) بوده است. به نظر می آید این پسر آسمانی ایزد، نگهبان رویش غلات و ضامن حفظ باروری بوده و غله کوفته نیز به عنوان اجزای پیکر نباتی او (یا خون بر زمین ریخته اش) جمع آوری میشده است.
افراسیاب به جز اشاره به نام پادشاهی در سرزمین توران، به سرزمینی به نام افراسیاب در سمرقند اشاره میکند. افراسیاب از سده ششم پیش از میلاد تا دوره مغول مسکونی بود. زندگی در این محل با حمله چنگیزخان به انتها رسید، زیرا همه ساکنین کشته شدند و شهر تخریب شد.
در ابتدای قرن بیستم چند تکه نقاشی در این منطقه یافت شده بود و ساختمانی که نقاشی ها درآن قرار دارند در سال 1965 در حفاری های یک کارگاه جاده سازی کشف شد.
هنوز همه نقاشی های درون ساختمان منتشر نشده اند. اکثر نقاشی ها از اتاق اصلی جدا شده اند و در موزه افراسیاب نگهداری می شوند. قطعاتی از آنها نیز در انستیتو باستان شناسی سمرقند و برخی در موزه تاریخ تاشکند هستند.



_____________________


Siavash, the Iranian Prince of Ferdowsi's Shahnameh
Siavash's passage through the fire is one of the most symbolic and enduring parts of Ferdowsi's Shahnameh, which carries concepts such as innocence, chastity, and loyalty.
Although Siavash proves his innocence, in the rest of the story, he goes to the land of Turan to prevent a new war and is trusted by the enemy king, Afrasiab. But in the end, this trust, this purity, costs him his life.
Siavash is the noble and heavenly figure of the Shahnameh, who is born to an Iranian father, Kavus Shah Kiani, and a Turanian mother, with an inauspicious horoscope and a destined fate. As a child, Kavus entrusts him to Rostam so that he can learn the art of heroism.
...
All the leaders of that association / took a curse and went to the body
That from the king and the army / That no one should sit in judgment like this
Come, full of blood, two-faced, pale / Soul full of heat and full of tears
To the Lahak and Farshidvard / All the words reminded everyone
That hell is from the land of Afrasiab / We should not ride in this peaceful and sleeping country
And come near the elders / To the treatment and pain of the captives
They saddled three expensive horses / They all wrote down the words, You are the earth
The three riders reached the elders / All three riders / Full of blood like a spring cloud
Go and count the words at once / That fate can bring evils
A lament arose in the world / May no one of the priests and the great ones see Siavus tied like a stone / They said that the leopard was around his neck
...
The seductive demon from hell came / The heart of the Turkic king was happy
And Ahriman also cursed / That your soul turns to the path Bad
Regret the saddle for a long day / Turn to a hot and melting time
I don't know who said this / And what is the opinion of the creator woman
Now you have passed on to your child / You have reached the end of your bond
...
In the history of Bukhara (in present-day Uzbekistan), which was compiled at the same time as the Shahnameh of Abu Mansuri, it is stated that: "So Siavash built this wall of Bukhara and it was mostly there ... and Afrasiab killed him and also in this wall, at that place which is from the east of Andarai, inside the straw merchant and which is called the Ghorian Gate, they buried him there and the Bukhara magi hold that place dear for this reason and every year when every man there took a rooster, they killed it, before the advent of Nowruz."
The continuation of life and livelihood after Siavash's death and the resurrection of nature with the onset of spring and the sleep of plants in the winter season was reflected in what Saadi sang in his poem:
"Sadia, a man of virtue, never dies / He is dead whose name is not called virtuous."
In the life of this young prince, Siavash's passing through the fire of the people at the same time proved that he was a pure and honorable man and his honesty became clear, but the conspirators in the government court did not stop working and Siavash's inevitable death occurred.
After Siavash's death, according to local tradition, a group of men and women dressed in black, wailing and scratching their chests, go to the fields to find the scattered bones of the "heavenly son" who mourned him. Based on evidence, the time of this ritual coincided with the beginning of the summer solstice (Nowruz). This celestial son of the god seems to have been the guardian of grain growth and the guarantor of fertility, and the crushed grain was also collected as parts of his vegetative body (or his blood spilled on the ground).
In addition to mentioning the name of a kingdom in the land of Turan, Afrasiab refers to a land called Afrasiab in Samarkand. Afrasiab was inhabited from the 6th century BC until the Mongol period. Life in this place came to an end with the invasion of Genghis Khan, as all the inhabitants were killed and the city was destroyed.
At the beginning of the 20th century, several fragments of paintings were found in this area, and the building in which the paintings are located was discovered in 1965 during excavations of a road construction workshop.
Not all the paintings inside the building have been published yet. Most of the paintings have been separated from the main room and are kept in the Afrasiab Museum. Fragments of them are also in the Samarkand Archaeological Institute and some in the Tashkent History Museum.

_____________________

موزه نان - روز ملی مشهد

۳۸۹ بازديد
موزه نان مشهد - میدان هفت خان - شاهنامه
ده دی 1402 مصادف با روز ملی مشهد عازم موزه نان مشهد شدم. این روزها بچه مدرسه ای ها رو میارن اینجا که چرخه پخت نان را یاد بگیرند. من هم فرصت را غنیمت شمردم و بین آنها در این موزه حاضر شدم. ده دی هم انتخاب خوبی برایم بود. در این روز وسایل حمل و نقل همگانی را رایگان کرده بودند و با اینکه آفتابی داغ وسط یک روز زمستانی بود خوش میگذشت.
مسیرم را از سمت شاهنامه 14 انتخاب کردم. سر خیابان یک سه راهی بود. کلی چپ و راست را نگاه کردم تا بتوانم این پیچ را رد کنم. بعد هم به موزه نان مزرعه از سمت خیابان شهید یزدی رسیدم. با نگهبانی درب ورودی هماهنگ کردم و مسئول موزه به استقبالم آمد.
موزه بازدید را برای عموم در ساعات اداری رایگان کرده بود. یک درب چوبی داشت که وقتی وارد آن میشدی شروع میشد. من قبلا موزه مردم شناسی لرستان رفته ام. این موزه نسبت به آن کمی مینیاتوری تر بود و بیشتر از المانهای مربوط به طبیعت در آن استفاده شده بود. استفاده از تابلوی آسمان آبی در همان ابتدای کار بالای بخش شبیه سازی کاشت، داشت و برداشت گندم در گندم زار از تفاوتهای اساسی آن با موزه لرستان بود.
به محض ورود بچه ها چه قشنگ چه قشنگ یکی از آنها بلند شد. خانم جوانی مراحل موزه را توضیح میداد و بچه ها دور آن جمع بودند. یکی از دخترها از پدربزرگش که در روستا دقیقا همین مراحل را برای برداشت گندم طی میکرد گفت و حرف خانم مسئول بازدید موزه را تایید کرد. یادم به خودم در دوران مدرسه افتاد که در آن زمان شاید انقدر راحت بین بچه های دیگر کسی حرف نمیزد و بلکه نوعی خود شیرینی محسوب میشد. اینجا جمع دوستانه بود و بچه ها کنار هم از موزه بازدید میکردند.
از هاون چوبی، هاون سنگی، و ظرف بزرگی که در واقع خمره بزرگی بود و به آن کندوی گندم می‌گفتند، در کنار آسیاب آبی و آسپاد رد شدم تا رسیدم به نانوایی سنگک و محل پخت نانهای سنتی. در بخشی از موزه از مراحل کاشت، داشت و برداشت تصویرسازی کرده بودند. چند مجسمه بین آنها بود که سر کچل یکی از کشاورزان توجه من را به خود جلب کرد.
ظرف‌هایش را کلا دوست داشتم. شاید دلیلش گذشته و تاریخچه ای بود که خودم می‌توانستم مقایسه کنم. مثلا هاون سنگی (the stone mortar) الآن هم هست، ولی نسبت به هاونی که در موزه گذاشته ان خیلی خوش تراشتر است و قشنگ معلوم است که این هاون قدیمی است. هاون چوبی هم قابل قیاس با هاون های برنج کوبی‌هایی که ممکن است الان در چین، ژاپن و شرق آسیا پیدا کنیم هست. آن کندوی گندم هم در تاریخ صدساله ما ممکن است به راحتی پیدا شود، البته، در اندازه کوچکتر. آن دستاسش رو دوست داشتم خودم یکی ازش میخریدم. روضه کل عبداللهی برام جالب بود که دهه پنجاه دایر میشد. دقیقا مکان اجرا را ننوشته بود. من خودم وسط شهر و نزدیک حرم میدانم که روضه مرسوم بوده است، اما این روضه در این محدوده که فاصله ای 25 کیلومتری با حرم مطهر رضوی پیدا میکنه، کمی برام غریب بود. یعنی اینجا روستایی بوده که انقدر رونق داشته که مردمش مثل مردم وسط شهر روضه میگذاشتن؟ پارچه سردرش گلدوزی از گل‌ها و پروانه‌ها شده بود. شاید اینجا سراسر گل و پروانه بوده است. با دقت دوخته شده و احترام، هنر و علاقه به زیبایی مردم اینجا را می‌رساند. اینها حدی از مقایسه رو به آدم می‌دهند. عکس‌هایشان را در انتها گذاشته‌ام و پیشنهاد می‌کنم شما هم از نزدیک ببینید.
انتهای موزه رسیدم به تصاویر شاعران و شاهنامه فردوسی، مکانی که در آن موزه نان احداث شده بود. براستی انتخاب خوبی بود. در نزدیکی میدان هفت خان که تندیس رستم و اژدها دارد، موزه ای به نام موزه نان مزرعه وجود دارد که من از آن بازدید کردم. بعد از آن راهی هفت انار شرکت اینهنگ شدم که مدیرعاملش من هستم. هفت انار نیز قرابت و نزدیکی با کلمه هفت خان دارد. این شد که تصمیم گرفتم حتما خاطره بازدیدم از موزه را اینجا ثبت کنم.